

تصور کن پسری جوون به اسم دیوید مارتینز، توی یه مدرسه ی پر از پولدارهای بیرحم، فقط میخواد مادرش بهش افتخار کنه. یه بچه ی معمولی با یه کت خیلی بزرگ که انگار مال خودش نیست. ولی نایت سیتی شهر رویاهای از دست رفته ست؛ جایی که یا له میشی، یا له میکنی. و وقتی یه اتفاق وحشتناک، همه چی رو از دیوید میگیره، تنها چیزی که براش میمونه یه تراشه ی نظامی و یه انتخاب دیوانهواره: بذارمش توی بدنم.
این تازه اول راهه. بعدش لوسی رو میبینه؛ یه دختر مرموز با موهای رنگین کمانی که از توی واگن مترو دزدیده میشه و قلبت رو هم با خودش میبره. از همون لحظه که دیوید اون تراشه رو میذاره تو کمرش و دنیا رو توی یه انفجار رنگ و سرعت تجربه میکنه، میفهمی که این داستان قرار نیست سر فرصت و آروم برات تعریف بشه. این یه سقوط آزاده، و تو هم بسته ای کمربندت رو.
فراتر از اکشن و خشونت
حالا بذار روراست باشم: اگه فقط به خاطر صحنه های اکشن استودیو تریگر (که شاهکاره) یا موسیقی فراموش نشدنی “I Really Want to Stay at Your House” اومدی، یه چیزی رو از دست دادی. قلب این انیمه، رابطه هاست.
گروه مین، این خانوادهی درب و داغون و دوستداشتنی، آدمایی هستن که هیچی ندارن جز همدیگه. مِینِ گنده با اون بازوهای گوریل مانندش که یه قلب طلایی داره، ربهکای بدخلق با اون طعنههای تند و تیزش که زیرش یه مادر واقعیه، پیلار که احمقه ولی احمق خودتونه، کیویِ سرد و مرموز… و لوسی. آه، لوسی. دختری که تنها آرزوش رفتن به ماهه، از این شهر لعنتی، از این زمین لعنتی.
وقتی دیوید میگه: «من خاص نیستم، فقط میتونم بیشتر از بقیه تحمل کنم»، این جمله مثل خنجر میره تو قلبت. چون این تمام ماجرای زندگی توی نایت سیتی رو خلاصه میکنه. آدما اینجا نمیمیرن چون ضعیفن، میمیرن چون یه جایی، یه لحظه، یه نفر بهشون گفت “تو کافی نیستی”. و دیوید تمام داستان رو صرف این میکنه که ثابت کنه برای لوسی، برای رویاهاش، برای این خانوادهی دزدی و آدمکش، کافی هست.
سمفونی نور و جنون
استودیو تریگر با ادجرانرز یه کاری کرده که نگو و نپرس. رنگها جیغ میزنن، انفجارها نقاشیان، و لحظات سایبرسایکوزیس مثل یه کابوس آبرنگی توی ذهنت فرو میرن. اما درست وقتی فکر میکنی قراره توی این خشونت غرق بشی، یه سکوت میاد. یه نگاه بین دیوید و لوسی. یه تماس تلفنی که توی فضا گم میشه. موسیقی شروع میشه… و تو فقط نگاه میکنی و بغض راه گلوت رو میبنده.
اون صحنهی معروف توی اپیزود آخر رو که نمیخوام اسپویل کنم، ولی بدون که یکی از معدود دفعاتی بود که انیمهای من رو وادار کرد صفحه رو ببندم، نفس عمیق بکشم و بعد دوباره برگردم. از اون لحظههاست که میدونی داری یه چیزی رو تجربه میکنی که تا مدتها توی ذهنت میمونه.
یه زخم درخشان
· این انیمه یه تیغه که دسته نداره: از همون اول میدونی که قراره زخمی بشی. سوال این نیست که “کی درد میاد”، سوال اینه که “چقدر عمیق میشه”.
· ۱۰ اپیزود کوتاه، یه عمر تأثیر: ادجرانرز وقتتو تلف نمیکنه. هر لحظهش حساب شدهست، هر دیالوگی یه هدف داره. مثل یه گلولهست که مستقیم میره سمت قلبت.
· لوسی و دیوید: شاید یکی از نابترین و تلخترین داستانهای عاشقانهای که توی انیمه دیدم. عشقی که قرار نیست پیروز بشه، اما ارزشش رو داره که براش بسوزی. جملهی «برات میدرخشم» تا ابد توی گوشم زنگ میزنه.
«سایبرپانک: ادجرانرز» یه جشن نیست، یه خاکسپاری باشکوهه برای رویاهایی که توی نایت سیتی میمیرن. ولی یه جوری این مرگ رو نشونت میده که به جای ناامیدی، یه حس عجیب از امید بهت دست میده. چون دیوید و لوسی و مِین و بقیه، توی همین مدت کوتاه، واقعاً زندگی کردن. با تمام وجود، با تمام جنون، با تمام عشقشون.
پس برو، این قرص قرمز رو قورت بده، و بذار نایت سیتی هر بلایی میخواد سرت بیاره. قول میدم ارزشش رو داره. فقط یه جعبه دستمال کاغذی کنارت بذار. جدی میگم.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند