

سایورا دختری رعیت بود که در روستایی کوچک و دورافتاده زندگی میکرد. برخلاف همه بچههای روستا که آرزوی قهرمان شدن یا ماجراجویی داشتند، او یک آرزوی عجیب در سر داشت:
«میخواهم بزرگترین ویلن (شرور) دنیا شوم!»
هر وقت این حرف را میزد، مردم روستا به او میخندیدند.
اما سایورا جدی بود.
یک روز هنگام جمعآوری هیزم در جنگل، غاری مخفی پیدا کرد. در اعماق غار، کتابی سیاهرنگ با نشان یک اژدهای طلایی قرار داشت.
وقتی کتاب را لمس کرد، صدایی در ذهنش پیچید:
«بالاخره کسی را پیدا کردم که از تاریکی نمیترسد.»
ناگهان قدرتی عظیم وارد بدن سایورا شد. او فهمید این کتاب متعلق به پادشاه شیاطین افسانهای بوده است.
از آن روز، سایورا مخفیانه جادوهای ممنوعه را یاد گرفت. سالها گذشت و قدرتش آنقدر زیاد شد که حتی فرماندهان ارتش پادشاهی از او شکست میخوردند.
اما سایورا یک قانون داشت:
«من شرور میشوم، اما هرگز به بیگناهان آسیب نمیرسانم.»
به همین دلیل مردم نمیدانستند باید از او متنفر باشند یا او را دوست داشته باشند.
کمکم نام «ملکه سایهها» در سراسر جهان پیچید و پادشاهان و قهرمانان برای شکست او متحد شدند.
اما هیچکس نمیدانست که پشت این چهره ترسناک، همان دختر روستایی قرار دارد که فقط میخواست رویایش را دنبال کند.
و این تازه آغاز افسانه سایورا بود…
اینکه به کسی بدی نکنی ولی دنیا دشمنت باشه فقط یه معنی داره،دنیا جای آدمای خوب نیست قانونش قانون جنگله رسم رسم کوفه