وینلند ساگا؛ داستانی که قهرمانش را از تو نمیگیرد، بلکه «نیازت به قهرمان» را از تو میگیرد
Vinland Saga را معمولاً به عنوان یک انیمه درباره وایکینگها، جنگ و انتقام معرفی میکنند. اما شاید بزرگترین فریب این اثر همین باشد.
قسمتهای اول به تو قول یک داستان انتقام میدهند. مخاطب منتظر است که شخصیت اصلی قویتر شود، دشمنش را بکشد و احساس رضایت کند. همه چیز شبیه فرمول آشنای شوننها پیش میرود.
اما ناگهان داستان از تو یک سؤال میپرسد:
اگر انتقام را بگیری، بعدش چه؟
اینجاست که وینلند ساگا به نظر من هویت واقعی خودش را نشان میدهد. این اثر درباره جنگ نیست؛ درباره خلأ بعد از جنگ است. درباره انسانی که تمام هویتش را روی یک هدف بنا کرده و وقتی آن هدف از بین میرود، دیگر نمیداند خودش کیست.
نکته جالبتر این است که خشونت در این داستان باشکوه به تصویر کشیده نمیشود. حتی وقتی مبارزهها هیجانانگیزند، نتیجه نهایی معمولاً چیزی جز مرگ، نفرت یا یک زخم تازه نیست. انگار نویسنده مدام میخواهد شکوهی را که خودت در ذهنت از جنگ ساختهای، خراب کند.
از زاویهای دیگر، شاید مهمترین شخصیت داستان اصلاً Thorfinn نباشد، بلکه Thors باشد. چون جمله معروف او فقط یک نصیحت نیست؛ مثل بذری است که سالها طول میکشد تا در ذهن شخصیت اصلی رشد کند.
اما بزرگترین ریسک وینلند ساگا هم همینجاست. بسیاری از مخاطبان عاشق فصل اول شدند، چون انتظار یک حماسه جنگی داشتند. وقتی داستان مسیرش را عوض کرد، بعضی احساس کردند هیجانش را از دست داده است. در حالی که شاید واقعیت برعکس باشد: اثر تازه همان موقع شروع شده بود.
از این دید، فصل اول مثل ساختن یک شمشیر است و فصل بعدی مثل این سؤال:
«حالا که شمشیر را داری، آیا شجاعت زمین گذاشتنش را هم داری؟»
اگر بخواهم تمام وینلند ساگا را در یک جمله خلاصه کنم:
> «این داستان نمیخواهد به تو یاد بدهد چگونه دشمنت را شکست دهی؛ میخواهد از تو بپرسد چرا اصلاً به دشمن نیاز داری.»
شاید به همین دلیل است که وینلند ساگا برای بعضیها یک انیمه اکشن عالی است، اما برای بعضی دیگر، اثری درباره بلوغ، بخشش و پیدا کردن معنای زندگی بعد از فرو ریختن تمام باورهای قبلی.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند