آمانه همیشه آرزو داشت روزی خانوادهاش را دوباره دور یک میز ببیند. اما بعد از سالها اختلاف و جدایی، هرکدام راه خودشان را رفته بودند. خانهای که زمانی پر از خنده و شادی بود، حالا در سکوت فرو رفته بود.
یک روز خبر رسید که پدرش به بیماری سختی مبتلا شده است. این خبر باعث شد اعضای خانواده پس از سالها دوباره کنار هم جمع شوند. اما زخمهای قدیمی هنوز التیام نیافته بودند و هر دیدار، خاطرات تلخی را زنده میکرد که هیچکس حاضر نبود دربارهشان حرف بزند.
در میان روزهای سخت بیمارستان، آمانه تلاش میکرد خانواده را دوباره به هم نزدیک کند. او کمکم فهمید که گاهی بزرگترین درد زندگی، از دست دادن آدمها نیست؛ بلکه نگفتن حرفهایی است که سالها در دل باقی ماندهاند.
وقتی آخرین غروب فرا رسید، همه دور تخت پدر جمع شدند. اشکها بیصدا جاری بود و کلمات ناتمام بالاخره گفته شدند. آن شب، اگرچه خانواده چیزی ارزشمند را از دست داد، اما پس از سالها دوباره یکدیگر را پیدا کردند و فهمیدند که عشق واقعی، حتی پس از سختترین جداییها هم از بین نمیرود.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند