در یک شب طوفانی، برق عمارت قدیمی خانواده قطع شد. چند دقیقه بعد، صدای شکستن شیشه از طبقهٔ بالا شنیده شد. وقتی همه به آنجا رسیدند، صاحب عمارت ناپدید شده بود. نه اثری از درگیری وجود داشت، نه رد پایی روی زمین خیس، انگار او در یک لحظه از هوا محو شده بود.
پلیس نتوانست هیچ سرنخی پیدا کند، اما آمانه متوجه نکتهای عجیب شد. روی میز اتاق، یک ساعت جیبی قدیمی قرار داشت که عقربههایش روی ساعت ۱۱:۱۱ متوقف شده بودند. کنار آن نیز تکهای کاغذ بود که فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود: «پاسخ همیشه روبهروی تو بوده است.»
هرچه بیشتر تحقیق میکرد، رازهای بیشتری آشکار میشد. همهٔ افراد حاضر در عمارت چیزی را پنهان میکردند و هر سرنخ، بهجای نزدیکتر کردن او به جواب، معما را پیچیدهتر میکرد. حتی گذشتهٔ خانوادهٔ صاحب عمارت نیز پر از رازهای تاریکی بود که سالها مخفی مانده بودند.
در نهایت، آمانه قطعههای پازل را کنار هم گذاشت و حقیقت را کشف کرد؛ حقیقتی که آنقدر غیرمنتظره بود که هیچکس حاضر در عمارت حتی تصورش را هم نمیکرد. اما سؤال اصلی هنوز باقی مانده بود: آیا او جرأت داشت راز را برای همه فاش کند؟
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند