

Ping Pong از اون کاراست که اولش فکر میکنی دربارهی پینگپونگه، ولی هرچی جلوتر میری میفهمی اصلاً موضوعش ورزش نیست—موضوعش آدمها هستن. اونم نه آدمهای قهرمان، نه آدمهای شکستخورده… آدمهایی که نمیدونن با خودشون چند چندن.پیکو، پسریه که انگار از بچگی بهش گفتن “تو خاصی”، ولی خودش هیچوقت نفهمید خاص بودن یعنی چی. همیشه یه لبخند نصفهنیمه داره، انگار یه چیزی توی دلش گیر کرده که نمیتونه بگه. قویه، ولی نمیدونه چرا باید قوی باشه. انگار توی زمین بازی دنبال یه چیزی میگرده که هیچکس اسمشو نمیدونه.اسمایل، برعکسش، یه آدم ساکت و سنگینه. از اونایی که وقتی نگاهش میکنی میفهمی یه چیزی توی دلش هست که سالهاست خاک خورده. اون قویه، ولی نمیخواد قوی باشه. چون میدونه قوی بودن یعنی توقع، یعنی فشار، یعنی اینکه همه منتظرن یه روز خراب بشی.این انیمه دربارهی برد و باخت نیست؛ دربارهی اینکه هرکسی یه نقطهای توی زندگیش هست که از خودش میپرسه: “من واقعاً چی میخوام؟”
و جوابش همیشه قشنگ نیست. گاهی تلخه، گاهی خالیه، گاهی اصلاً وجود نداره.کارگردان با یه سبک تصویری عجیب—خطهای تیز، حرکتهای اغراقشده، فضاهای خالی—نشون میده که ذهن آدمها چقدر میتونه شلوغ باشه حتی وقتی بیرونشون آرومه. هر مسابقه بیشتر از اینکه جنگ راکتها باشه، جنگ درون آدمهاست.آخرش هم نه قهرمان میسازه، نه ضدقهرمان. فقط آدمهایی رو نشون میده که بالاخره فهمیدن لازم نیست بهترین باشن؛ کافیه خودشون باشن. و همین سادگی، همین صداقت، کاری میکنه Ping Pong تبدیل بشه به یکی از واقعیترین و انسانیترین انیمههایی که ساخته شده.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند