شهر در آتش میسوخت و صدای انفجار از هر طرف شنیده میشد. آمانه که زمانی یک دانشآموز معمولی بود، حالا آخرین عضو گروهی مخفی به شمار میرفت که وظیفه داشت از سقوط شهر جلوگیری کند. او شمشیرش را محکم در دست گرفت و به سوی میدان نبرد دوید.
در میان دود و ویرانی، دهها دشمن راه او را سد کردند. اما آمانه بدون لحظهای تردید به قلب نبرد زد. ضربههای سریع و دقیقش یکی پس از دیگری دشمنان را از پا درمیآورد و هر قدم او زمین را به لرزه میانداخت.
ناگهان فرماندهٔ نیروهای مهاجم ظاهر شد؛ جنگجویی قدرتمند که هیچکس نتوانسته بود شکستش دهد. نبردی سهمگین آغاز شد و صدای برخورد شمشیرها در سراسر شهر پیچید. هر دو زخمی شده بودند، اما هیچکدام عقبنشینی نمیکردند.
در آخرین لحظه، آمانه تمام توانش را در یک حملهٔ نهایی جمع کرد. نوری خیرهکننده آسمان را شکافت و با فرود آمدن ضربهٔ آخر، دشمن شکست خورد. شهر نجات پیدا کرده بود، اما آمانه میدانست که این فقط آغاز جنگی بزرگتر است.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند