

تصور کن یه پسر جوون به اسم ناتسوکی سوبارو. یه اوتاکوی معمولی، یه کم پر سر و صدا، یه کم هم زیادی خودمطمئن، که یهو از جلوی یه فروشگاه رفاهی توی ژاپن، پرت میشه به یه دنیای فانتزی. هیچ قدرت خاصی نداره، هیچ شمشیر افسانهای همراش نیست، هیچ الههای بهش مأموریت نجات دنیا رو نداده. فقط یه کیسه خرید توی دستشه و یه عالمه سردرگمی.
حالا اینجاست که کلیشهها رو بذار کنار. چون سوبارو قرار نیست با اولین برخوردش تبدیل به قهرمان بشه. اولین برخوردش توی این دنیا، با سه تا اراذل و اوباشه که میخوان کتکش بزنن. و اولین کسی که نجاتش میده، یه دختر نقرهای-موی مرموزه که اسمش ساتلاه و یه گربهی روحی داره به اسم پاک.
همهچیز آشنا به نظر میرسه، نه؟ یه پسر معمولی، یه دختر مرموز، یه دنیای فانتزی… اما صبر کن. چون این تازه اول راهه. و راه سوبارو، از وسط جهنم میگذره.
—
قدرتی که آرزوی مرگ میکنی
بذار رک و پوستکنده بگم: “بازگشت با مرگ” بیرحمترین قدرتیه که تا حالا توی انیمه دیدم. سوبارو هر وقت بمیره، برمیگرده به یه نقطهی خاص توی زمان. انگار یه بازی ویدیویی که فقط یه سیو پوینت داره، و هر بار که میمیری، باید از همونجا دوباره شروع کنی.
اما فرقش با بازی اینه که درد واقعیه. وحشت واقعیه. و خاطرات… آه، خاطرات. سوبارو همهچیز رو یادش میمونه. هر مرگ، هر شکنجه، هر باری که عزیزانش جلوی چشماش میمیرن. و از همه بدتر: نمیتونه به هیچکس بگه. یه طلسم روشه. اگه سعی کنه از قدرتش حرف بزنه، یه دست سیاه از تاریکی بیرون میاد و قلب کسی که بیشتر از همه دوسش داره رو له میکنه.
تصور کن تنها کسی باشی که میدونه قراره چی بشه. تصور کن ببینی کسایی که دوسشون داری بارها و بارها میمیرن، و تو تنها کسی هستی که میتونه نجاتشون بده. اما هر بار شکست میخوری. هر بار میمیری. هر بار برمیگردی. و هر بار یه تیکه از عقلت، از احساساتت، از انسانیتت کنده میشه.
—
پسری که از تکبرش سقوط میکنه
چیزی که ری:زیرو رو از بقیهی انیمههای ایسکای جدا میکنه، شخصیتپردازی سوباروئه. اون یه قهرمان کامل نیست. اون یه آدم معمولیه با نقصهای بزرگ. توی قوس اول، شاید ازش خوشت بیاد – پر انرژی، بامزه، مصمم. توی قوس دوم، شروع میکنی به دیدن ترکها. و توی قوس سوم… اونجاست که ازش متنفر میشی.
یه اپیزود هست (میدونم کدوم رو میگم) که سوبارو خودش رو گم میکنه. تکبرش، خودخواهیش، و این باور احمقانه که “من قهرمان این داستانم” باعث میشه همهچیز رو خراب کنه. به امیلیا (دختری که قسم خورده نجاتش بده) توهین میکنه. خودش رو مسخرهی همه میکنه. و تو به عنوان بیننده، میخوای بری توی صفحه و خفتش کنی.
و اینجاست که نبوغ نویسنده، تاپِی ناگاتسوکی، خودش رو نشون میده. چون این سقوط لازمه. سوبارو باید کاملاً خرد بشه تا بتونه دوباره ساخته بشه. باید بفهمه که قهرمان نیست. باید بفهمه که نمیتونه همه رو نجات بده. و از همه مهمتر، باید یاد بگیره که از دیگران کمک بگیره.
اون لحظهای که سوبارو، بعد از کلی تحقیر و شکست، سرش رو میذاره روی زانوی رِم و اعتراف میکنه که “من یه آدم ضعیف و بیمصرفم”… اون لحظه، اشک توی چشمات جمع میشه. چون میفهمی که این پسر، با همهی اشتباهاتش، چقدر رنج کشیده. و چقدر شجاعته که بعد از این همه مرگ، هنوز بلند میشه.
—
فرشتهها و شیاطین دور و برش
سوبارو توی این مسیر تنها نیست. و هر کدوم از شخصیتهای دورش، یه تکه از پازل این داستانن:
· امیلیا: دختری با موهای نقرهای که همه ازش متنفرن چون شبیه “جادوگر حسادت” هست. مهربونه، معصومه، و بار سنگینی از تنهایی رو به دوش میکشه. عشق سوبارو به امیلیا، موتور محرک داستانه. اما این عشق، گاهی کورش هم میکنه.
· رِم: یه خدمتکار شیطان با موهای آبی و گذشتهی تاریک. اول از سوبارو متنفره. بعد عاشقش میشه. و تبدیل میشه به یکی از بهترین شخصیتهای زن تاریخ انیمه. جملهی معروفش رو هیچوقت یادم نمیره: “قهرمان من، کسیه که بتونه همه رو نجات بده… اما تو، فقط من رو نجات دادی. و این کافیه.”
· رام: خواهر دوقلوی رِم با موهای صورتی. طعنهزن، باهوش، و وفادار. عشقش به خواهرش رو پشت کنایهها و توهینهاش قایم میکنه.
· بئاتریس: یه لولیِ کتابخونهنشین که صدها ساله تنهاست. با اون “کاشیما”ی معروفش و چشمهای غمگینش، یه جورایی روح این انیمهست.
و خیلیهای دیگه. هر کدوم از این شخصیتها، دلیلی برای ادامه دادن به سوبارو میدن. و سوبارو، با همهی ضعفهاش، دلیلی برای زندگی کردن به اونها میده.
—
چیزایی که ری:زیرو رو جاودانه میکنه
· رنج واقعی: این انیمه بهت نشون میده که قهرمان بودن درد داره. زیاد. و این درد رو حس میکنی. توی استخونات. توی قلبت. توی اشکایی که نمیفهمی کِی دارن سرازیر میشن.
· امید در دل تاریکی: ری:زیرو فقط دربارهی رنج نیست. دربارهی اینه که چطور از دل رنج، امید درست کنی. چطور بعد از هزار بار شکست، بازم بلند شی. چطور باور کنی که “یه راهی هست”.
· اون صحنهها: صحنهی “دفترچه خاطرات رِم” رو که ببینی، تا آخر عمر یادت نمیره. صحنهی “جنون پتِلگوزه” رو که ببینی، تا آخر عمر توی کابوسهات میاد. و صحنهی “بوسهی زیر درخت” رو که ببینی، تا آخر عمر قلبت گرم میشه.
· موسیقی: “رِدُو” که پخش میشه، انگار زمان وایمیسته. “استیکس هلیکس” که میاد، قلبت شروع میکنه به تند زدن. و “ویشینگ” (آهنگ پایانی فصل دوم) که تموم میشه، فقط بغض داری و یه عالمه احترام برای پسری که هیچوقت تسلیم نشد.
—
یه شروع سخت، یه پاداش بزرگ
روراست باشیم: ری:زیرو انیمه ی آسونی نیست. بعضی قسمتهاش رو باید با دندونهای به هم فشرده ببینی. بعضی دیالوگهاش مثل چاقو میره توی قلبت. و بعضی تصمیمهای سوبارو رو نمیفهمی تا وقتی که خودت رو جای اون نذاری.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند