

تصور کن وارد یه مدرسه بشی که همهچیزش در حد لوکسترین دانشگاههای دنیاست. خوابگاه، غذاخوری، استخر، حتی یه جنگل مصنوعی وسط محوطه. بهت میگن اینجا قراره آیندهات رو بسازی. فقط یه شرط داره: هر ماه بهت پول میدن که زندگی کنی، ولی اگه نمرههات افت کنه، بیانضباطی کنی، یا فقط زیادی تنبل باشی… پولت قطع میشه. صفر مطلق. هیچی.
و این تازه اولشه. چون این مدرسه یه راز بزرگتر داره: کلاسها بر اساس شایستگی رتبهبندی شدن. کلاس A بهترینه. کلاس D آشغالها. و قهرمان داستان ما، کیوتاکا آیانوکوجی، توی کلاس D نشسته. ته جدول. قعر چاه.
اما نکته اینجاست: آیانوکوجی یه پسر معمولی نیست. اصلاً هیچکس توی این مدرسه معمولی نیست. و این تازه وقتی میفهمی که اولین امتحان واقعی شروع میشه، و بچهها میفهمن که اینجا خبری از عدالت و مساوات نیست. اینجا یا شکارچی هستی، یا شکار.
پسری که هیچی نمیگه، اما همهچی رو میبینه
آیانوکوجی رو بذاریم زیر ذرهبین. پسری با چشمهای همیشه خسته، یه قیافهی بیاحساس، و یه صدای مونوتون که انگار هیچوقت توی زندگیش هیجانزده نشده. توی اپیزود اول ممکنه فکر کنی این یه شخصیت اصلی بیروحه که فقط قراره بقیه رو تماشا کنه.
و دقیقاً همین اتفاق میافته. اون تماشا میکنه. اما نه مثل من و تو. مثل یه کامپیوتر. مثل ماشینی که همهی ورودیها رو پردازش میکنه و خروجی رو با دقت ریاضی تحویل میده. یه جایی از داستان، یکی از شخصیتها بهش میگه: «تو اصلاً آدم نیستی.» و این یه فحش نیست. یه توصیفه.
جذابیت آیانوکوجی توی اینه که نمیدونی چی پشت اون چشمهای خالی میگذره. یه نابغهست؟ یه روانی؟ یه قربانی؟ شاید هر سه. و هرچی داستان جلوتر میره، لایههای بیشتری از این پیاز رو میکنی، و اشک توی چشمات جمع میشه – هم از تلخی، هم از ترس.
عروسکهایی که فکر میکنن آزادن
کلاس D پر از شخصیتهایی هست که هرکدوم یه نقص بزرگ دارن. هوریکیتا سوزونه، دختری سرد و منزوی که فکر میکنه از همه بهتره، اما نمیدونه چقدر شبیه برادر بزرگترشه که ازش متنفره. کودو ایکِی، پسری که فکر میکنه رهبره، ولی فقط یه بلندگوی پر سر و صداست. کارویزاوا کِی، دختری که قربانی قلدریه، اما ماسکی از اعتماد به نفس رو صورتش زده.
و نکتهی ترسناک اینجاست: آیانوکوجی همهشون رو مثل مهرههای شطرنج میبینه. میتونه نجاتشون بده، میتونه نابودشون کنه، میتونه ازشون استفاده کنه. و بدتر از همه، اونقدر باهوشه که خودشون نمیفهمن دارن بازی میخورن.
یه دیالوگی هست توی انیمه که آیانوکوجی میگه: «آدما مهرههای شطرنج نیستن. آدما خطا میکنن، احساسات دارن، غیرقابل پیشبینیان.» اما بعدش یه لبخند خیلی کمرنگ میزنه و ادامه میده: «برای همین شکست دادنشون اینقدر آسونه.»
چیزی که این انیمه رو خاص میکنه
ببین، کلاس درس نخبگان یه چیز رو خیلی خوب میفهمه: ما آدما عاشق این هستیم که فکر کنیم خاصیم. که اگه توی یه مدرسهی نخبگان بودیم، حتماً توی کلاس A جا میگرفتیم. اما واقعیت اینه که بیشتر ما، اگه صادق باشیم، توی کلاس D هستیم. با کلی نقص و ضعف و بهونه.
این انیمه بهت نشون میده که «نخبه» بودن به نمره و آی کیو نیست. به اینه که بتونی بازی رو ببینی. بتونی قوانین رو درک کنی. و از همه مهمتر، بتونی خودت رو کنترل کنی. همون چیزی که بیشتر شخصیتهای داستان ازش عاجزن.
و بعد آیانوکوجی رو داری. کسی که کاملاً خودش رو کنترل میکنه. چون اصلاً «خودی» وجود نداره که بخواد کنترلش کنه. یا شاید هست، و فقط قایمش کرده. این معما، این سوال بیجواب که «تو واقعاً کی هستی؟» همون چیزیه که باعث میشه نتونی انیمه رو متوقف کنی.
چیزایی که باید بدونین
· فصل اول یه قلابه: اگه انیمه رو شروع کردین و گفتین «خب که چی؟ یه مشت بچه دبیرستانی که پول میگیرن درس بخونن»، صبر کنین. فصل اول فقط داره صفحه رو میچینه. مهرهها رو میذاره سر جاشون. از فصل دوم به بعده که بازی واقعی شروع میشه.
· آیانوکوجی رو دستکم نگیرین: این یکی از پیچیدهترین و چندلایهترین شخصیتهای اصلیه که توی انیمههای سالهای اخیر دیدم. نه قهرمانه، نه شرور. یه چیز دیگهست. یه چیز که هنوز اسمی براش نداریم.
· مدرسه استعارهست: این مدرسه، یه مدل کوچیک از جامعهست. قوانین ناعادلانه، رقابت بیرحم، و این حقیقت تلخ که بعضیا برنده به دنیا میان و بعضیا بازنده. فقط فرقش اینه که اینجا این حقیقت رو قشنگ میذارن جلوی چشمات و میگن: «حالا چیکار میخوای بکنی؟»
یه هشدار قبل از ورود
کلاس درس نخبگان انیمهی گرم و نرمی نیست. قرار نیست حالت رو خوب کنه. قرار نیست بهت امید بده که آدما خوبن و دنیا جای قشنگیه. برعکس، قراره بهت نشون بده که دنیا یه بازیه، و اکثر آدما فقط مهرههای بازین.
اما یه چیز عجیب توی این تلخی هست. یه جذابیتی که نمیتونی ازش فرار کنی.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند