بیشتر نقدهای «One Piece» دربارهی آزادی، رؤیاها یا ماجراجویی حرف میزنند؛ اما شاید یکی از عجیبترین چیزهایی که این انیمه پنهان کرده، رابطهی ترسناک آن با مفهوم ارث باشد.
نه ارثِ پول.
نه قدرت.
ارثِ زخمها.
در دنیای وان پیس، تقریباً هیچکس فقط زندگی خودش را حمل نمیکند.
آدمها انگار با تاریخِ ناتمامِ آدمهای مرده راه میروند.
ویلِ راجر، وایتبرد، اودن، اولیویا، تایگر، کوروهیگه، حتی آدمهای عادی… همه چیزی را به نسل بعد منتقل کردهاند؛ چیزی فراتر از اسم یا خاطره.
این دنیا فراموش نمیکند.
فقط دردهایش را از انسانی به انسان دیگر منتقل میکند.
و شاید به همین دلیل، وان پیس بیشتر از آنکه داستان آزادی باشد، داستان انسانهایی است که زیر وزن گذشته خفه نشدهاند.
لوفی نمونهی جالبی از همین ایده است.
خیلیها او را شخصیتی ساده، آزاد و بیفکر میبینند.
اما لوفی درواقع شخصیت عجیبی است؛ چون یکی از معدود آدمهای این دنیاست که اجازه نمیدهد گذشته، کامل آیندهاش را کنترل کند.
او درد دیگران را جدی میگیرد… اما اجازه نمیدهد آن درد، هویتش را بنویسد.
و این در جهان وان پیس تقریباً یک عمل انقلابی است.
چون بیشتر شخصیتها زندانی چیزی هستند که قبل از آنها اتفاق افتاده.
نامی هنوز زیر سایهی کودکیاش نفس میکشد.
رابین سالها با این احساس زندگی میکند که شاید وجود داشتن خودش یک اشتباه سیاسی باشد.
سانجی از خانوادهاش فرار میکند، اما بخشی از آن زندان را با خودش حمل میکند.
وان پیس بارها یک سؤال بیرحم میپرسد:
آیا انسان واقعاً میتواند از داستانی که دنیا برایش نوشته فرار کند؟
یکی از جنبههای کمتر دیدهشدهی انیمه، نگاهش به «خنده» است.
تقریباً همه در وان پیس میخندند.
اما خنده در این دنیا همیشه نشانهی خوشحالی نیست.
بعضی خندهها دفاعاند.
بعضی خندهها انکارند.
بعضی خندهها آخرین چیزیاند که قبل از فروپاشی باقی مانده.
حتی خود لوفی هم همیشه صرفاً شاد نیست؛ گاهی خندهاش شبیه انسانی است که نمیخواهد تاریکی جهان، توانایی لذت بردن را از او بدزدد.
برای همین فضای وان پیس، پشت رنگهای شاد و طراحی کارتونیاش، گاهی بهطرز عجیبی غمگین بهنظر میرسد.
این دنیا پرجنبوجوش است…
اما بهندرت آرام است.
نکتهی عجیب دیگر، رابطهی انیمه با مفهوم «دشمن» است.
در خیلی از شوننها، دشمن کسی است که باید شکست بخورد.
اما در وان پیس، بعضی آنتاگونیستها بیشتر شبیه نسخههای منحرفشدهی همان رؤیاهایی هستند که قهرمانها دارند.
کروکودایل دنبال کنترل است.
دوفلامینگو دنبال انتقام از ساختاری است که خودش قربانیاش بوده.
کایدو دنبال معنایی برای قدرتی است که دیگر چیزی برایش باقی نگذاشته.
حتی شرورهای این دنیا هم اغلب از خلأ میآیند، نه فقط شرارت.
و همین باعث میشود جهان وان پیس انسانیتر و ناراحتکنندهتر شود.
چون گاهی مرز میان قربانی و هیولا، آنقدر واضح نیست.
شاید بزرگترین قدرت «One Piece» همین باشد:
تواناییاش در ساختن جهانی که در آن، سیاست، تنهایی، رؤیا، خشونت، شوخی، فقدان و امید… همزمان کنار هم وجود دارند بدون اینکه هیچکدام دیگری را نابود کند.
اما این عظمت هزینه هم دارد.
انیمه گاهی زیر وزن جهان عظیم خودش کند میشود.
بعضی آرکها بیش از حد کش میآیند.
برخی لحظات احساسی آنقدر طولانی میشوند که شدت اولیهشان را از دست میدهند.
اما شاید همین افراط بخشی از هویت وان پیس باشد.
چون این داستان نمیخواهد فقط روایت شود.
میخواهد زندگی شود.
در نهایت، «One Piece» شاید اصلاً دربارهی پیدا کردن یک گنج افسانهای نباشد.
شاید دربارهی انسانهایی باشد که در جهانی پر از حافظه، جنگ، طبقه، سانسور و زخمهای موروثی، هنوز جرئت میکنند باور کنند زندگی میتواند چیزی بیشتر از تکرار گذشته باشد.
و شاید تمام روح وان پیس در این جمله خلاصه شود:
بعضی آدمها دریا را انتخاب نمیکنند چون دنبال آزادیاند؛ انتخابش میکنند چون خشکی، دیگر جایی برای نفس کشیدنشان نگذاشته است.
writing{variant=”document” id=”26418″}
بیشتر نقدهای «One Piece» دربارهی آزادی، رؤیاها یا ماجراجویی حرف میزنند؛ اما شاید یکی از عجیبترین چیزهایی که این انیمه پنهان کرده، رابطهی ترسناک آن با مفهوم **ارث** باشد.
نه ارثِ پول.
نه قدرت.
ارثِ زخمها.
در دنیای وان پیس، تقریباً هیچکس فقط زندگی خودش را حمل نمیکند.
آدمها انگار با تاریخِ ناتمامِ آدمهای مرده راه میروند.
ویلِ راجر، وایتبرد، اودن، اولیویا، تایگر، کوروهیگه، حتی آدمهای عادی… همه چیزی را به نسل بعد منتقل کردهاند؛ چیزی فراتر از اسم یا خاطره.
این دنیا فراموش نمیکند.
فقط دردهایش را از انسانی به انسان دیگر منتقل میکند.
و شاید به همین دلیل، وان پیس بیشتر از آنکه داستان آزادی باشد، داستان انسانهایی است که زیر وزن گذشته خفه نشدهاند.
لوفی نمونهی جالبی از همین ایده است.
خیلیها او را شخصیتی ساده، آزاد و بیفکر میبینند.
اما لوفی درواقع شخصیت عجیبی است؛ چون یکی از معدود آدمهای این دنیاست که اجازه نمیدهد گذشته، کامل آیندهاش را کنترل کند.
او درد دیگران را جدی میگیرد… اما اجازه نمیدهد آن درد، هویتش را بنویسد.
و این در جهان وان پیس تقریباً یک عمل انقلابی است.
چون بیشتر شخصیتها زندانی چیزی هستند که قبل از آنها اتفاق افتاده.
نامی هنوز زیر سایهی کودکیاش نفس میکشد.
رابین سالها با این احساس زندگی میکند که شاید وجود داشتن خودش یک اشتباه سیاسی باشد.
سانجی از خانوادهاش فرار میکند، اما بخشی از آن زندان را با خودش حمل میکند.
وان پیس بارها یک سؤال بیرحم میپرسد:
**آیا انسان واقعاً میتواند از داستانی که دنیا برایش نوشته فرار کند؟**
یکی از جنبههای کمتر دیدهشدهی انیمه، نگاهش به «خنده» است.
تقریباً همه در وان پیس میخندند.
اما خنده در این دنیا همیشه نشانهی خوشحالی نیست.
بعضی خندهها دفاعاند.
بعضی خندهها انکارند.
بعضی خندهها آخرین چیزیاند که قبل از فروپاشی باقی مانده.
حتی خود لوفی هم همیشه صرفاً شاد نیست؛ گاهی خندهاش شبیه انسانی است که نمیخواهد تاریکی جهان، توانایی لذت بردن را از او بدزدد.
برای همین فضای وان پیس، پشت رنگهای شاد و طراحی کارتونیاش، گاهی بهطرز عجیبی غمگین بهنظر میرسد.
این دنیا پرجنبوجوش است…
اما بهندرت آرام است.
نکتهی عجیب دیگر، رابطهی انیمه با مفهوم «دشمن» است.
در خیلی از شوننها، دشمن کسی است که باید شکست بخورد.
اما در وان پیس، بعضی آنتاگونیستها بیشتر شبیه نسخههای منحرفشدهی همان رؤیاهایی هستند که قهرمانها دارند.
کروکودایل دنبال کنترل است.
دوفلامینگو دنبال انتقام از ساختاری است که خودش قربانیاش بوده.
کایدو دنبال معنایی برای قدرتی است که دیگر چیزی برایش باقی نگذاشته.
حتی شرورهای این دنیا هم اغلب از خلأ میآیند، نه فقط شرارت.
و همین باعث میشود جهان وان پیس انسانیتر و ناراحتکنندهتر شود.
چون گاهی مرز میان قربانی و هیولا، آنقدر واضح نیست.
شاید بزرگترین قدرت «One Piece» همین باشد:
تواناییاش در ساختن جهانی که در آن، سیاست، تنهایی، رؤیا، خشونت، شوخی، فقدان و امید… همزمان کنار هم وجود دارند بدون اینکه هیچکدام دیگری را نابود کند.
اما این عظمت هزینه هم دارد.
انیمه گاهی زیر وزن جهان عظیم خودش کند میشود.
بعضی آرکها بیش از حد کش میآیند.
برخی لحظات احساسی آنقدر طولانی میشوند که شدت اولیهشان را از دست میدهند.
اما شاید همین افراط بخشی از هویت وان پیس باشد.
چون این داستان نمیخواهد فقط روایت شود.
میخواهد زندگی شود.
در نهایت، «One Piece» شاید اصلاً دربارهی پیدا کردن یک گنج افسانهای نباشد.
شاید دربارهی انسانهایی باشد که در جهانی پر از حافظه، جنگ، طبقه، سانسور و زخمهای موروثی، هنوز جرئت میکنند باور کنند زندگی میتواند چیزی بیشتر از تکرار گذشته باشد.
و شاید تمام روح وان پیس در این جمله خلاصه شود:
بعضی آدمها دریا را انتخاب نمیکنند چون دنبال آزادیاند؛ انتخابش میکنند چون خشکی، دیگر جایی برای نفس کشیدنشان نگذاشته است.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند