Naruto را معمولاً داستان یک پسر طردشده میدانند که میخواهد هوکاگه شود؛ داستان تلاش، دوستی و شکستن چرخهی نفرت. اما شاید عجیبترین راه برای نگاه کردن به ناروتو این باشد که آن را نه دربارهی “رسیدن به رؤیا”، بلکه دربارهی “ترس انسانها از بیاهمیت بودن” بدانیم.
تقریباً تمام شخصیتهای مهم ناروتو یک درد مشترک دارند: همه میترسند زندگیشان هیچ اثری روی جهان نگذارد.
ناروتو با شیطنتهایش فریاد میزند تا دیده شود.
ساسکه دنبال انتقام میرود تا ثابت کند خاندانش بیهوده از بین نرفته.
ناگاتو میخواهد دنیا درد را فراموش نکند.
اوبیتو جهانی خیالی میسازد چون نمیتواند بپذیرد رین فقط “مرده” و تمام شده باشد.
مادارا جنگ را انتخاب میکند چون از جهانی میترسد که بعد از مرگش بدون تغییر ادامه پیدا کند.
برای همین ناروتو بیش از آنکه انیمهای دربارهی نینجاها باشد، دربارهی انسانهایی است که نمیتوانند با “بیمعنا بودن رنج” کنار بیایند.
یکی از چیزهایی که کمتر کسی دربارهی ناروتو متوجه میشود این است که دنیای شینوبیها عملاً دنیای کودکان زخمی است. بزرگسالها در این جهان یا غایباند، یا شکست خوردهاند، یا آنقدر در جنگ زندگی کردهاند که دیگر بلد نیستند احساساتشان را سالم منتقل کنند. نتیجه این میشود که بچهها باید درد نسل قبلی را به دوش بکشند.
و این همان تراژدی پنهان ناروتو است: در این دنیا، کودکی یک مرحلهی کوتاه و موقتی است؛ نه یک فرصت واقعی برای رشد.
آکادمی نینجا در ظاهر مدرسه است، اما درواقع کارخانهی آمادهسازی برای جنگ است. بچهها یاد میگیرند چطور بجنگند، چطور بکشند و چطور احساساتشان را پنهان کنند. برای همین بسیاری از شخصیتها حتی وقتی لبخند میزنند، انگار خستهتر از سن واقعیشان هستند.
کاکاشی نمونهی کامل این فاجعه است.
او از کودکی یاد گرفته احساسات میتوانند باعث مرگ شوند. پدرش بهخاطر انتخاب انسانیت تحقیر شد، اوبیتو را از دست داد، رین را کشت و بعد سالها فقط به وظیفه چسبید. کاکاشی یکی از غمگینترین شخصیتهای ناروتو است، چون دیگر حتی مطمئن نیست “خود واقعیاش” کجاست. او بیشتر شبیه انسانی است که فقط عادت کرده زنده بماند.
و شاید به همین دلیل، ناروتو از همهی شخصیتها بیشتر روی او تأثیر میگذارد. ناروتو اولین کسی است که دوباره به کاکاشی یادآوری میکند انسان بودن از قوانین مهمتر است.
اما خود ناروتو هم شخصیتی ساده و کاملاً مثبت نیست؛ فقط دردش را به شکل متفاوتی حمل میکند.
بیشتر مردم فکر میکنند ناروتو خوشبین است چون قوی است، اما برعکس: او خوشبین مانده چون اگر امیدش را از دست بدهد، تمام زندگیاش فرو میریزد. خوشبینی ناروتو نوعی مکانیزم بقاست، نه سادهلوحی. او آنقدر تنها بوده که مجبور شده برای خودش معنا بسازد. رؤیای “هوکاگه شدن” در اصل رؤیای قدرت نیست؛ رؤیای پذیرفته شدن است.
ساسکه دقیقاً نقطهی مقابل اوست. اگر ناروتو برای دیده شدن میجنگد، ساسکه برای فراموش نکردن میجنگد. تمام زندگی او تبدیل به موزهای از درد خاندان اوچیها شده است. او نمیتواند رها کند، چون حس میکند اگر نفرتش را کنار بگذارد، مرگ خانوادهاش بیمعنا میشود.
و این همان چیزی است که رابطهی ناروتو و ساسکه را اینقدر خاص میکند: آنها دشمن هم نیستند؛ دو پاسخ متفاوت به تنهاییاند.
ناروتو میخواهد از طریق ارتباط زنده بماند.
ساسکه میخواهد از طریق فاصله گرفتن زنده بماند.
برای همین مبارزهی نهاییشان بیشتر شبیه بحث دو جهانبینی است تا یک نبرد شونن معمولی.
یکی از نکات عجیبی که کمتر به آن پرداخته میشود، رابطهی ناروتو با “خانه” است. دهکدهی کونوها در ظاهر جایی گرم و امن است، اما اگر دقیق نگاه کنی، کونوها جامعهای است که مدام کودکانش را قربانی میکند و بعد از آنها قهرمان میسازد. ویل آتش در ظاهر فلسفهای انسانی است، اما گاهی بیشتر شبیه راهی برای عادی جلوه دادن فداکاری و مرگ عمل میکند.
ایتاچی شاید غمانگیزترین نماد این موضوع باشد.
او تمام کودکیاش را از دست داد تا تبدیل به ابزاری برای حفظ نظم شود. انیمه تلاش میکند او را نابغهای تراژیک نشان دهد، اما اگر از زاویهای دیگر نگاه کنیم، ایتاچی درواقع قربانی سیستمی بود که از یک کودک خواست مسئولیت صلح یک کشور را به دوش بکشد.
و اینجاست که ناروتو از بسیاری از شوننها تاریکتر میشود: دشمن اصلی داستان فقط افراد نیستند؛ ساختارهایی هستند که درد را نسلبهنسل منتقل میکنند.
البته خود انیمه هم همیشه موفق نمیشود این ایده را کامل اجرا کند. گاهی آنقدر روی “نجات دادن با حرف” تمرکز میکند که پیچیدگی سیاسی و اجتماعی جهانش ساده میشود. بعضی منتقدان و طرفداران هم به همین نکته اشاره کردهاند که پایان داستان بیشتر بر آشتی شخصی تکیه دارد تا تغییر واقعی سیستم شینوبیها.
اما شاید این نقص، بخشی از انسان بودن ناروتو باشد.
داستان نمیگوید نفرت کاملاً از بین میرود؛ فقط نشان میدهد بعضی آدمها تصمیم میگیرند ادامهاش ندهند. حتی خود مفهوم “چرخهی نفرت” در طول سری بارها تغییر میکند و بین فلسفه، سیاست و سرنوشت معلق میماند.
یکی از غمگینترین جنبههای ناروتو این است که تقریباً تمام ویلنهایش در اصل آدمهایی بودند که زمانی میخواستند دنیا را بهتر کنند.
ناگاتو صلح میخواست.
اوبیتو عشق میخواست.
مادارا ثبات میخواست.
ساسکه عدالت میخواست.
اما هرکدام آنقدر در درد خود غرق شدند که کمکم انسانهای دیگر را فقط ابزار رسیدن به هدف دیدند.
و شاید این مهمترین پیام پنهان ناروتو باشد: آدمها معمولاً هیولا به دنیا نمیآیند؛ فقط آنقدر طولانی رنج میکشند که دیگر نمیتوانند رنج دیگران را ببینند.
حتی قدرتها در ناروتو هم بازتاب زخمهای روانیاند.
شارینگان با نفرت و فقدان قویتر میشود.
چیدوری حملهای مستقیم و خشن است؛ مثل شخصیت ساسکه.
راسنگان بدون شکل ثابت است؛ درست مثل خود ناروتو که مدام در حال تغییر است.
قدرت در این جهان فقط توانایی فیزیکی نیست؛ تجسم احساسات سرکوبشده است.
و شاید به همین دلیل، بهترین لحظات ناروتو همیشه مبارزهها نیستند. گاهی یک گفتوگوی کوتاه، یک سکوت یا حتی نگاه دو شخصیت، بیشتر از بزرگترین نبردها وزن احساسی دارد.
وقتی زابوزا برای هاکو گریه میکند،
وقتی گارا برای اولینبار درک میشود،
وقتی جیرایا میفهمد شاگردش دنیا را تغییر خواهد داد،
یا وقتی ساسکه بعد از آخرین نبرد بالاخره خسته میشود…
ناروتو در این لحظات نشان میدهد زیر تمام نینجوتسوها، داستان انسانهایی قرار دارد که desperately میخواهند دردشان توسط کسی فهمیده شود.
و شاید به همین دلیل، ناروتو اینقدر ماندگار شد. نه بهخاطر مبارزهها یا قدرتها، بلکه چون بسیاری از مردم بخشی از تنهایی خودشان را در آن پیدا کردند. حتی خارج از ژاپن، مخاطبان زیادی ناروتو را بهعنوان داستانی دربارهی رشد، تنهایی و آشتی با درد خودشان تجربه کردهاند.
در نهایت، ناروتو انیمهای دربارهی قهرمان شدن نیست؛ دربارهی این است که آیا انسان میتواند بدون تبدیل شدن به همان چیزی که از آن متنفر بوده، زنده بماند یا نه.
و شاید تلخترین حقیقت کل داستان همین باشد: بیشتر شخصیتهای ناروتو دنبال صلح نبودند؛ دنبال کسی بودند که ثابت کند رنج کشیدنشان بیمعنا نبوده است.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند