صرفاً یک دارکفانتزی دربارهی مردی با شمشیر بزرگ نیست؛ این داستان دربارهی انسانی است که آنقدر درد دیده که دیگر نمیداند دارد برای زندگی میجنگد… یا فقط از مردن فرار میکند.
برزرک از همان شروع، با بیشتر فانتزیها فرق دارد.
اینجا دنیا منتظر قهرمان نیست.
عدالتی وجود ندارد.
آدم خوب بودن تضمینی نمیدهد.
ضعیفها له میشوند، قدرتمندها تاریخ را مینویسند و خداهای این جهان حتی از هیولاهایش هم ترسناکترند.
گاتس دقیقاً محصول همین دنیاست.
او قهرمانی نیست که از رنج عبور کند و نسخهی بهتری از خودش شود.
برعکس؛ هر اتفاقی بخشی از انسانیتش را میجَوَد.
او از کودکی یاد گرفته بقا مهمتر از احساسات است.
برای همین وقتی وارد Band of the Hawk میشود، داستان برای اولین بار چیزی خطرناک به او میدهد:
تعلق.
نه قدرت.
نه افتخار.
تعلق.
و این مهمترین نقطهی داستان است.
چون برزرک در اصل دربارهی این نیست که گاتس چه چیزی را به دست میآورد؛ دربارهی چیزهایی است که هر بار از او گرفته میشوند.
گریفیث هم فقط یک ویلن ساده نیست.
اگر فقط هیولا بود، برزرک اینقدر ماندگار نمیشد.
مشکل گریفیث این است که قابلفهم است.
او رؤیا دارد، اراده دارد، کاریزما دارد.
حتی منطق خودش را دارد.
اما برزرک یک سؤال وحشتناک میپرسد:
اگر رؤیایت بهاندازهی کافی بزرگ باشد، آیا هنوز برای قربانی کردن آدمهایت احساس گناه میکنی؟
و بعد Eclipse میآید.
نه فقط بهعنوان یکی از تاریکترین لحظات مانگا…
بلکه بهعنوان لحظهای که داستان عملاً امید را کالبدشکافی میکند.
چون بعد از Eclipse، برزرک دیگر داستان انتقامِ ساده نیست.
انتقام فقط سوخت اولیه است.
داستان واقعی، فروپاشی روانی انسانی است که باید با این حقیقت زندگی کند که کسی که زمانی برایش همهچیز بود… خودش تبدیل به بزرگترین کابوسش شده.
اما چیزی که برزرک را خاص میکند، تاریکیاش نیست.
دارک بودن کافی نیست.
قدرت واقعی برزرک این است که وسط این همه خشونت، هنوز دربارهی انسان بودن حرف میزند.
دربارهی اینکه آیا آدمی که تمام عمرش با خشم زنده مانده، هنوز ظرفیت دوست داشتن دارد یا نه.
برای همین حضور کاسکا، فارنزه، سرپیکو، شرک و بقیه مهم است.
آنها فقط اعضای تیم نیستند.
آنها آزمون گاتساند.
آزمونی برای اینکه بفهمیم آیا او میتواند چیزی بیشتر از یک ماشین کشتار باشد.
حتی مفهوم هیولا در برزرک هم جالب است.
آپاستلها هیولا هستند، بله.
اما داستان بارها نشان میدهد انسانها خیلی قبلتر از تبدیل شدن به موجودات شیطانی، میتوانند هیولا باشند.
طمع.
ترس.
جاهطلبی.
قدرت.
اغلب هیولاها اول انسان بودهاند.
و این شاید ترسناکترین پیام برزرک باشد.
شر مطلق از آسمان نمیافتد.
گاهی فقط نسخهای از آرزوهای خودِ ماست که هیچ محدودیت اخلاقی برایش باقی نمانده.
برزرک بینقص نیست.
گاهی بیش از حد خشن میشود.
برخی بخشها در شوک و تاریکی افراط میکنند.
اما حتی ضعفهایش هم از جاهطلبی بیش از حدش میآیند.
چون این اثر هیچوقت نمیخواهد سرگرمی امن باشد.
میخواهد ناراحتت کند.
میخواهد خستهات کند.
میخواهد مجبورت کند به سؤالهایی فکر کنی که خیلی از داستانها جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارند.
در آخر، برزرک دربارهی شکست دادن گریفیث نیست.
دربارهی این است که آیا گاتس میتواند قبل از نابود کردن دشمنش… خودش را از نابودی نجات بدهد یا نه.
writing{variant=”document” id=”38164″}
«Berserk» صرفاً یک دارکفانتزی دربارهی مردی با شمشیر بزرگ نیست؛ این داستان دربارهی انسانی است که آنقدر درد دیده که دیگر نمیداند دارد برای زندگی میجنگد… یا فقط از مردن فرار میکند.
برزرک از همان شروع، با بیشتر فانتزیها فرق دارد.
اینجا دنیا منتظر قهرمان نیست.
عدالتی وجود ندارد.
آدم خوب بودن تضمینی نمیدهد.
ضعیفها له میشوند، قدرتمندها تاریخ را مینویسند و خداهای این جهان حتی از هیولاهایش هم ترسناکترند.
گاتس دقیقاً محصول همین دنیاست.
او قهرمانی نیست که از رنج عبور کند و نسخهی بهتری از خودش شود.
برعکس؛ هر اتفاقی بخشی از انسانیتش را میجَوَد.
او از کودکی یاد گرفته بقا مهمتر از احساسات است.
برای همین وقتی وارد Band of the Hawk میشود، داستان برای اولین بار چیزی خطرناک به او میدهد:
**تعلق.**
نه قدرت.
نه افتخار.
تعلق.
و این مهمترین نقطهی داستان است.
چون برزرک در اصل دربارهی این نیست که گاتس چه چیزی را به دست میآورد؛ دربارهی چیزهایی است که هر بار از او گرفته میشوند.
گریفیث هم فقط یک ویلن ساده نیست.
اگر فقط هیولا بود، برزرک اینقدر ماندگار نمیشد.
مشکل گریفیث این است که قابلفهم است.
او رؤیا دارد، اراده دارد، کاریزما دارد.
حتی منطق خودش را دارد.
اما برزرک یک سؤال وحشتناک میپرسد:
**اگر رؤیایت بهاندازهی کافی بزرگ باشد، آیا هنوز برای قربانی کردن آدمهایت احساس گناه میکنی؟**
و بعد Eclipse میآید.
نه فقط بهعنوان یکی از تاریکترین لحظات مانگا…
بلکه بهعنوان لحظهای که داستان عملاً امید را کالبدشکافی میکند.
چون بعد از Eclipse، برزرک دیگر داستان انتقامِ ساده نیست.
انتقام فقط سوخت اولیه است.
داستان واقعی، فروپاشی روانی انسانی است که باید با این حقیقت زندگی کند که کسی که زمانی برایش همهچیز بود… خودش تبدیل به بزرگترین کابوسش شده.
اما چیزی که برزرک را خاص میکند، تاریکیاش نیست.
دارک بودن کافی نیست.
قدرت واقعی برزرک این است که وسط این همه خشونت، هنوز دربارهی انسان بودن حرف میزند.
دربارهی اینکه آیا آدمی که تمام عمرش با خشم زنده مانده، هنوز ظرفیت دوست داشتن دارد یا نه.
برای همین حضور کاسکا، فارنزه، سرپیکو، شرک و بقیه مهم است.
آنها فقط اعضای تیم نیستند.
آنها آزمون گاتساند.
آزمونی برای اینکه بفهمیم آیا او میتواند چیزی بیشتر از یک ماشین کشتار باشد.
حتی مفهوم هیولا در برزرک هم جالب است.
آپاستلها هیولا هستند، بله.
اما داستان بارها نشان میدهد انسانها خیلی قبلتر از تبدیل شدن به موجودات شیطانی، میتوانند هیولا باشند.
طمع.
ترس.
جاهطلبی.
قدرت.
اغلب هیولاها اول انسان بودهاند.
و این شاید ترسناکترین پیام برزرک باشد.
شر مطلق از آسمان نمیافتد.
گاهی فقط نسخهای از آرزوهای خودِ ماست که هیچ محدودیت اخلاقی برایش باقی نمانده.
برزرک بینقص نیست.
گاهی بیش از حد خشن میشود.
برخی بخشها در شوک و تاریکی افراط میکنند.
اما حتی ضعفهایش هم از جاهطلبی بیش از حدش میآیند.
چون این اثر هیچوقت نمیخواهد سرگرمی امن باشد.
میخواهد ناراحتت کند.
میخواهد خستهات کند.
میخواهد مجبورت کند به سؤالهایی فکر کنی که خیلی از داستانها جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارند.
در آخر، برزرک دربارهی شکست دادن گریفیث نیست.
دربارهی این است که آیا گاتس میتواند قبل از نابود کردن دشمنش… خودش را از نابودی نجات بدهد یا نه.این نسخه خیلی بیشتر به لحن واقعی برزرک نزدیکه.
درک کن همش رو
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند