وقتی بحث «بهترین شخصیت ناروتو» میشود، اسمهای زیادی مطرح میشوند؛ ناروتو، ایتاچی، مادارا، کاکاشی، ساسکه…
اما اگر بخواهیم از زاویهی محبوبیت مردم نگاه کنیم، یک اسم تقریباً همیشه وسط بحث میایستد:
ایتاچی اوچیها.
و شاید جالبترین نکته این باشد که ایتاچی محبوب نشد چون قویترین شخصیت ناروتو بود.
محبوب شد چون ناروتو او را شبیه یک تراژدی نوشت، نه صرفاً یک شخصیت.
در شروع داستان، ایتاچی شبیه هیولای کامل بهنظر میرسد.
قاتل قبیله.
برادرکُش.
انسانی سرد که حتی احساسات خودش را هم دفن کرده.
داستان عمداً تو را مجبور میکند از او متنفر شوی.
اما ناروتو آرامآرام حقیقت خطرناکتری را آشکار میکند:
گاهی بدترین آدمِ داستان… کسی است که بیشترین بارِ فداکاری را حمل کرده.
و دقیقاً از همین نقطه، معروفیت ایتاچی شکل میگیرد.
چون مردم فقط قدرتش را دوست ندارند.
تضادش را دوست دارند.
ایتاچی تقریباً تمام عمرش بین دو غیرممکن گیر کرده بود:
خانوادهاش…
یا صلح دهکده.
و ناروتو سؤال بیرحمی میپرسد:
اگر هر انتخابی که داری اشتباه باشد، انسان خوب دقیقاً باید چه کار کند؟
ایتاچی برای خیلی از طرفدارها جذاب است چون قهرمانِ پیروزی نیست.
قهرمانِ قربانی شدن است.
او آدمی نیست که آرزویش را زندگی کند.
او انسانی است که زندگی شخصیاش را آرامآرام ذبح میکند تا شاید بحرانی بزرگتر اتفاق نیفتد.
و شاید همین دلیل اصلی محبوبیت عجیب او باشد.
چون ایتاچی شبیه قدرتی نیست که مردم آرزو دارند داشته باشند…
شبیه دردی است که مردم میترسند تحملش کنند.
اما اینجا یک نقد مهم هم وجود دارد.
بخشی از محبوبیت ایتاچی از رمانتیزه شدن رنج او میآید.
ناروتو گاهی ایتاچی را آنقدر تراژیک، باهوش و فداکار تصویر میکند که سؤالهای اخلاقی پیچیدهی اعمالش عقب میروند.
بله، او برای جلوگیری از جنگ داخلی تصمیم وحشتناکی گرفت.
اما داستان گاهی طوری با این تصمیم برخورد میکند که انگار رنج کشیدن، خودکار انسان را به موجودی فراتر از نقد تبدیل میکند.
و این موضوع همیشه بیبحث نیست.
یکی از دلایل بحثبرانگیز بودن ایتاچی همین است.
آیا او قربانی سیستم بود؟
قهرمانی خاموش بود؟
یا نوجوانی نابغه که زیر فشار سیاست و ایدئولوژی، به تصمیمی غیرانسانی رانده شد؟
شاید پاسخ واقعی، ترکیبی از هر سه باشد.
اما چیزی که ایتاچی را از خیلی شخصیتهای ناروتو جدا میکند، فقط گذشتهاش نیست.
تنهایی اوست.
تقریباً تمام زندگیاش را در سکوت میگذراند.
نه اعتبار واقعی میگیرد.
نه عشق.
نه درک شدن.
حتی نفرتِ برادرش را هم آگاهانه انتخاب میکند.
او تبدیل به هیولایی میشود که خودش نوشتهاش نکرده… اما حاضر میشود نقش آن هیولا را بازی کند.
و این دقیقاً همان چیزی است که طرفدارها را جذب میکند.
نه کامل بودنش.
بلکه این حس که ایتاچی شخصیتی است که زیر وزن تصمیمهایش، مدتها قبل از مرگش شکسته بود.
با این حال، «بهترین شخصیت» بودن همیشه بحثبرانگیز است.
بعضیها کاکاشی را عمیقتر میدانند.
بعضیها Pain را فلسفیتر.
بعضیها مادارا را کاریزماتیکتر.
اما دربارهی ایتاچی یک حقیقت سخت وجود دارد:
او تبدیل به چیزی فراتر از یک شخصیت ناروتو شده.
تقریباً تبدیل به نمادِ «قهرمان تراژیک انیمه» شده.
و شاید تمام دلیل محبوبیتش در یک جمله خلاصه شود:
مردم ایتاچی را فقط دوست ندارند چون قوی بود؛ دوستش دارند چون داستانش این توهم را میسازد که بعضی آدمها آنقدر تنها رنج میکشند که حتی حقیقت زندگیشان هم فقط بعد از مرگ فهمیده میشود.
وقتی بحث «بهترین شخصیت ناروتو» میشود، اسمهای زیادی مطرح میشوند؛ ناروتو، ایتاچی، مادارا، کاکاشی، ساسکه…
اما اگر بخواهیم از زاویهی **محبوبیت مردم** نگاه کنیم، یک اسم تقریباً همیشه وسط بحث میایستد:
**ایتاچی اوچیها.**
و شاید جالبترین نکته این باشد که ایتاچی محبوب نشد چون قویترین شخصیت ناروتو بود.
محبوب شد چون ناروتو او را شبیه یک تراژدی نوشت، نه صرفاً یک شخصیت.
در شروع داستان، ایتاچی شبیه هیولای کامل بهنظر میرسد.
قاتل قبیله.
برادرکُش.
انسانی سرد که حتی احساسات خودش را هم دفن کرده.
داستان عمداً تو را مجبور میکند از او متنفر شوی.
اما ناروتو آرامآرام حقیقت خطرناکتری را آشکار میکند:
گاهی بدترین آدمِ داستان… کسی است که بیشترین بارِ فداکاری را حمل کرده.
و دقیقاً از همین نقطه، معروفیت ایتاچی شکل میگیرد.
چون مردم فقط قدرتش را دوست ندارند.
**تضادش را دوست دارند.**
ایتاچی تقریباً تمام عمرش بین دو غیرممکن گیر کرده بود:
خانوادهاش…
یا صلح دهکده.
و ناروتو سؤال بیرحمی میپرسد:
**اگر هر انتخابی که داری اشتباه باشد، انسان خوب دقیقاً باید چه کار کند؟**
ایتاچی برای خیلی از طرفدارها جذاب است چون قهرمانِ پیروزی نیست.
قهرمانِ قربانی شدن است.
او آدمی نیست که آرزویش را زندگی کند.
او انسانی است که زندگی شخصیاش را آرامآرام ذبح میکند تا شاید بحرانی بزرگتر اتفاق نیفتد.
و شاید همین دلیل اصلی محبوبیت عجیب او باشد.
چون ایتاچی شبیه قدرتی نیست که مردم آرزو دارند داشته باشند…
شبیه دردی است که مردم میترسند تحملش کنند.
اما اینجا یک نقد مهم هم وجود دارد.
بخشی از محبوبیت ایتاچی از **رمانتیزه شدن رنج او** میآید.
ناروتو گاهی ایتاچی را آنقدر تراژیک، باهوش و فداکار تصویر میکند که سؤالهای اخلاقی پیچیدهی اعمالش عقب میروند.
بله، او برای جلوگیری از جنگ داخلی تصمیم وحشتناکی گرفت.
اما داستان گاهی طوری با این تصمیم برخورد میکند که انگار رنج کشیدن، خودکار انسان را به موجودی فراتر از نقد تبدیل میکند.
و این موضوع همیشه بیبحث نیست.
یکی از دلایل بحثبرانگیز بودن ایتاچی همین است.
آیا او قربانی سیستم بود؟
قهرمانی خاموش بود؟
یا نوجوانی نابغه که زیر فشار سیاست و ایدئولوژی، به تصمیمی غیرانسانی رانده شد؟
شاید پاسخ واقعی، ترکیبی از هر سه باشد.
اما چیزی که ایتاچی را از خیلی شخصیتهای ناروتو جدا میکند، فقط گذشتهاش نیست.
**تنهایی اوست.**
تقریباً تمام زندگیاش را در سکوت میگذراند.
نه اعتبار واقعی میگیرد.
نه عشق.
نه درک شدن.
حتی نفرتِ برادرش را هم آگاهانه انتخاب میکند.
او تبدیل به هیولایی میشود که خودش نوشتهاش نکرده… اما حاضر میشود نقش آن هیولا را بازی کند.
و این دقیقاً همان چیزی است که طرفدارها را جذب میکند.
نه کامل بودنش.
بلکه این حس که ایتاچی شخصیتی است که زیر وزن تصمیمهایش، مدتها قبل از مرگش شکسته بود.
با این حال، «بهترین شخصیت» بودن همیشه بحثبرانگیز است.
بعضیها کاکاشی را عمیقتر میدانند.
بعضیها Pain را فلسفیتر.
بعضیها مادارا را کاریزماتیکتر.
اما دربارهی ایتاچی یک حقیقت سخت وجود دارد:
او تبدیل به چیزی فراتر از یک شخصیت ناروتو شده.
تقریباً تبدیل به نمادِ «قهرمان تراژیک انیمه» شده.
و شاید تمام دلیل محبوبیتش در یک جمله خلاصه شود:
**مردم ایتاچی را فقط دوست ندارند چون قوی بود؛ دوستش دارند چون داستانش این توهم را میسازد که بعضی آدمها آنقدر تنها رنج میکشند که حتی حقیقت زندگیشان هم فقط بعد از مرگ فهمیده میشود.**
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند