«مانستر» با به تصویر کشیدن بخشهایی از زندگی دکتر کنزو تنما، یک جراح مغز و اعصاب فوقالعاده و جوان شروع میشود؛ پزشکی بسیار موفق و آیندهدار که بهتازگی با دختر ثروتمند رئیس بیمارستان محل کار خود هم نامزد کرده است. زندگی او مدام به سمت پیشرفتهای بیشتر میرود و همه باور کردهاند که تنما فاصلهای تا تبدیل شدن به رئیس بخش جراحی و شاید حتی رئیس کل بیمارستان ندارد. اما آدمهای پیرامون او بسیار بیاخلاق و به فکر منافع خود هستند. مخصوصا رئیس بیمارستان که همواره مشغول سودجویی از تواناییهای این جوان ساکت است و او را مجبور به انجام کارهایی متفاوت میکند؛ کارهایی از جنس بیتوجهی به مردم عادی و در اولویت گذاشتن بیمارهایی که جایگاه اجتماعی والایی دارند.
ولی پس از آن که تنما یک بار با نتیجهی مستقیم گوش سپردن به دستور غیرانسانی رئیس مواجه میشود، زندگی او باید برای همیشه تغییر کند. مخصوصا وقتی ایوا، دختر جناب رئیس و نامزد تنما خطاب به پزشک جوان میگوید: «زندگی انسانهای مختلف از ارزشهای متفاوتی برخوردار است» و به همین سادگی، مسئلهی مرگ یک بیمار خارجی به خاطر بیتوجهی بیمارستان به مریض اسمورسمدار را کوچک جلوه میدهد.
پزشکی که هر روز با ستایش همگان مواجه است و انگار کل جهان میخواهد حتی فقط به سایهی موفقیتهای وی نزدیک شود، ناگهان به خود میآید. ناگهان از خود میپرسد که دارد چه بلایی بر سر هویت خود میآورد؟ پس بالاخره تلفن را قطع میکند و از دستور شنیدن دست میکشد؛ تا بهعنوان یک انسان تصمیم بگیرد. کنزو تنما یک شب با یک تماس تلفنی اضطراری به بیمارستان میرود و باور میکند که دیگر آن آدم سابق نخواهد بود؛ به هر قیمتی که باشد.
البته که با گذر همهی این ماجرا فقط حکم داستانکی را پیدا میکند که قصهگویی انیمه Monster را کلید میزند. «هیولا» داستانهای به مراتب بیشتر، گستردهتر و تکاندهندهتری برای روایت دارد.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند