باران آرام روی سنگقبرها میبارید. آمانه هر هفته به همان قبرستان میآمد و ساعتها روبهروی قبری مینشست که نام نزدیکترین دوستش روی آن حک شده بود. سالها گذشته بود، اما هنوز نمیتوانست باور کند کسی که روزی تمام رویاهایش را با او شریک بود، حالا فقط یک نام روی سنگی سرد است.
مردم میگفتند زمان همهچیز را درمان میکند، اما برای آمانه زمان فقط خاطرات را سنگینتر کرده بود. هر خیابان، هر نیمکت و هر غروب آفتاب، یادآور روزهایی بود که دیگر هرگز تکرار نمیشدند. او میان جمعیت زندگی میکرد، اما درونش احساس تنهایی عمیقی داشت که هیچکس نمیتوانست آن را ببیند.
یک شب، هنگام مرتب کردن وسایل قدیمی، نامهای پیدا کرد که سالها پیش نوشته شده بود اما هرگز خوانده نشده بود. در آخرین خط نامه آمده بود: «اگر روزی من نبودم، قول بده زندگی را متوقف نکنی. برای هر دوی ما ادامه بده.»
اشک از چشمانش سرازیر شد. برای اولین بار پس از سالها فهمید که بعضی زخمها هرگز کاملاً خوب نمیشوند، اما میتوان با آنها زندگی کرد. آن شب، زیر آسمانی تاریک و پر از ستاره، آمانه آرام زمزمه کرد: «دلم برات تنگ شده… اما بالاخره دارم به راهم ادامه میدم.»
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند