«I Want to End This Love Game» از اون داستانهاییه که از همون چند فصل اول دلت رو نرم میکنه. نه به خاطر اتفاقات عجیب و غریب، نه به خاطر درامهای سنگین؛ بلکه چون دو شخصیت اصلیش اونقدر بامزه و دوستداشتنیان که مدام دلت میخواد یه نفر هلشون بده بگه: «بابا شما دوتا همدیگه رو دوست دارین، دیگه این همه بازی برای چیه؟»
کل داستان حول این موضوع میچرخه که هر کدوم میخوان اون یکی اول اعتراف کنه. ولی پشت این بازیهای بامزه، یه حس خیلی واقعی وجود داره؛ ترس از رد شدن، ترس از آسیب دیدن و ترس از اینکه شاید آدمی که دوستش داری، همون احساسی که تو داری رو نداشته باشه.
چیزی که من خیلی دوست داشتم این بود که رابطهشون مصنوعی نیست. کلکلهاشون، خجالت کشیدنهاشون و حتی لحظههایی که هیچ اتفاق خاصی نمیافته، حس واقعی بودن میده. از اون زوجهایین که بیشتر از اینکه عاشق داستانشون بشی، عاشق خودِشون میشی.
البته بعضی وقتها دلت میخواد بری داخل انیمه و خودت کار رو تموم کنی! چون پیشرفت رابطه گاهی خیلی کند میشه و نویسنده زیادی با احساسات مخاطب بازی میکنه. ولی راستش همین انتظار کشیدن هم بخشی از جذابیت اثره.
در نهایت «I Want to End This Love Game» یه اثر رومنس آروم، شیرین و دلگرمکنندهست؛ از اون داستانهایی که بعد از خوندنش ناخودآگاه لبخند میزنی و تا چند دقیقه به شخصیتهاش فکر میکنی.
دیدگاه های کاربران
اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند