

ای هوشینو ایدلی معروف بود که ازدواج کرد اما شوهرش ان را قبل از زایمان رها کرد ولی ای تسلیم نشد و ادامه داد و دو بچه دوقلو به دنیا اورد که تناسخ پیدا کرده اند و زندگی قبلی خودشان را فراموش نکرده اند و میتوانند در نوزادی صحبت کنند و ای انها را تا یک سالگی بزرگ میکند .و نمیداند که بچه هایش میتوانند به این زودی صحبت کنند .
یک روز تعطیل که ای و فرزندانش داشتند استراحت میکردند مردی ناشناص با دسته گلی سفید در خانه ی انها را میزند و وقتی که ای در را باز میکند و دسته گل را میگیرد ان مرد ناشناس یک چاقو را در شکم ای فرو میکند و باعث خون ریزی شدید ای میشود و فرار میکند . در این لحظه اکوا .پسر ای . مادرش را در این وضعیت میبیند و به شدت میترسد . اما دختر ای یعنی روبی بشت در راهروی خانه ی خودشان دارد گریه میکند و ترسیده است چون نمی داند چه خبر است و فریاد میزند که اکوا در را باز کند اما ای که دارد نفس های اخرش را میکشد با صدایی ضعیف میگوید – اکوا در را باز نکن .- و اکوا را بغل میکند و به او میگود – من همیشه شما را دوست دارم و خواهم- و او از دنیا میرود .
روز بعد اکوا و روبی به همراه مدیر برنامه ای به خاک سپاری میروند اما روبی و اکوا از شدت ناراحتی پایشان را هم از ماشین بیرون نگذاشتند و منتطر ماندند تا مراسم تمام شود . سپس در راه برگشت به خانه در خیابان اخباری را میبینند که میگوید-ایدل معروف ای هوشینو به شهادت رسیده است- و چند روز بعد اخبار میگوید که قاتل ای هم مرده است ..ادامه دارد .
سلام من نویسنده هستم . ببخشید که اسم آی رو با ا نوشته ام
عالییی فقط فصل ۳
فصل 3 را هم بذارم؟